چیکار میکنم هیچی از سر بی میلی و ناچاری یه چیزی میپزم
خونه را به حال خودش رها میکنم
نصف خریدهای بیرون را فاکتو ر میگیرم و میشینم سریال های خارجی نگاه میکنم که نرم اینیستا
یه چیزی بگم کاش این بچه هایی که رفتن زیر خاک روی تخت شون روی کاناپه کف اتاق لباس هاشون جا نمونده باشه
صبح که بچه ها میرن عادت داشتم میرفتم یه دوری میزدم تو اتاق شون لباسی که انداخته بودن روی تخت را مرتب میکردم خیالم راحت بود ظهر میان میپوشن
ولی امان از اونایی که نیومدن
که بوی تن شون مونده روی لباس شون
که شام اون شب سرد شد
که این غصه ماها را نابود کرد وای به حال دل پدر و مادر و خانواده هاشون
من مینویسم بعد مثل همین حالا میشینم برای نوشته های خودم گریه میکنم و کلی از نوشته هام را منتشر نمیکنم
کامنت های پست قبل مونده ببخشید اولین فرصت تایید میکنم
آشوبم
تمام شبانه روز حس میکنم تب دارم