X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دلنوشته های من

دلنوشته

خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی

                                                                                                                 زرتشت 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 1 تیر 1396 ساعت 15:52 | نویسنده: خورشید 27 نظر

دوست داشتن بد نیست

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: دوشنبه 1 مرداد 1397 ساعت 00:14 | نویسنده: خورشید 0 نظر

جاده

سلام 

وقتی یه مدت نمینویسم علاوه بر دلتنگی خجالتی هم میشم و واقعا نمیدونم چی  باید بنویسم و از کجا شروع کنم ،این مدت نصف شب که یادمون می افتاد باید بخوابیم تازه من شیرجه میرفتم رو وب شماها بعد یه شب به خودم گفتم چرا هفتاد درصد وب شده آه و ناله و بیست درصد شده حاشیه و فقط ده درصدش جور دیگه س .الان که خودم شروع کردم به نوشتن کلی آه و ناله و حاشیه توی انگشتم جمع شده که بیاد تایپ بشه،یه وقتی دلم میخواست به جای انگشت با قلبم بنویسم الان اینقدر قلبم پر از کینه س که دلم میخواد 

هیچ موجی ازش وارد پستم نشه ،توی راهم نزدیک کاشان  دارم با اتوبوس برمیگردم  کپل روی تک صندلی هدفون در گوشش گذاشته و مژه هاش هنوز توش میشه رد گریه را دید شازده کنارم رو صندلیش خوابیده و قبل از خواب گفته دلم برای اصفهان تنگ میشه .اسم پسر خواهری را گذاشتم نخود اسم واقعیش را هنوز باهاش ارتباط برقرار نکردم و از همین حالا دلتنگ نخود شدم 

علیرغم اینکه من قدرت بیان احساساتم خوب نیست و اصلا هم اهل بوسیدن نوزاد نیستم ولی با ایمان کامل میگم که بچه خواهر کوچکترین فرقی با بچه خود آدم نداره ،روزی که نخود به دنیا اومد شب موندم پیش خواهری فرداش هم خدا را شکر مشکلی نبود و اومدیم خونه خودش با توجه به وابستگی زیاد بچه ها به خاله شون فک میکردم حساس بشن که نشدن و  در عوض بی نهایت دوستش  داشتن و همش بارون قربون صدقه بود که به سمت نخود جاری بود

از طرف شازده و کپل،ناهار روز اول را مهمون پدر شوهر خواهری بودیم و شب هم برادر شوهرش ماکارونی درستید پدرم را فقط همون روز اول دیدم و بس 

با وجود اینکه دوباره شیش کیلو کم کرده و پروسه بیماری دوباره داره خودش را نشون میده ولی بیخیال باغش و و دوستانش نشد کلا توی تابستون جز باغ نمیشه جایی پیداش کرد اخر شب که شد با توجه به اینکه وسایلم خونه مادرم بود رفتم که اونجا بخوابم و صبح برگردم دو شب هم بود لحظه ای نخوابیده بودم با این وجود من پررو از در خونه خواهری که دوازده خسته و له زنگ زدم به یه رفیق پایه که خودش را گوله رسوند دم خونه مامانم منم فقط رسیدم دامن گل گلی سفیدم را دربیارم و  با بچه ها رفتیم سوار شدیم فک کنم ساعت سه بود که با غرغر شازده اورد پیاده مون کرد تازه کلی هم التماس کرد بزارم بیاد پیشمون تا صبح که من بهش افتخار ندادم فردا هم تا دوش بگیرم و وسیله جمع کنم و برم خونه خواهری شد ساعت دو از همون روز موندگار شدم پیش نخود و تمام حمام کردنش و قربون صدقه رفتنش سهم من بود از طرفی با شوهر خواهری آخر شب که میشد مینشستیم تا دم صبح  خیلی دوسش دارم دقیقا مثل دو تا رفیق صمیمی هستیم با هم .البته من غروب که میشد دو ساعتی بیرون میبردم بچه ها را وگرنه کلافه میشدن مخصوصا وقتی رفقایی داری که هر ساعتی از شبانه روز که لب تر کنی با ماشین دم در منتظرت هستن

خیلی خیلی هم چاق شدم از بس زیاده روی کردم هیچی هم خرید نکردم که کلا باید برام جایزه بخرید. امروز دم اومدن پدرشوهر خواهری کلی شرمنده م کرد رفته بود نیوشا و هر شیرینی که فک کنید خریده بود از نون پنجره ای تااااااا

خوددش هم صبح ایستاده بود یه ظرف بزرگ کتلت سرخ کرده بود که من شب بدون شام نمونم ایشون همسرشون فوت کردن ،این مدت هم دایم با خوراکی اومد دیدن بچه ها ولی باور کنید اگه تمام اصفهان را بهم داده بود ارزش این ظرف کتلت هزار برابر بیشتره ازش ممنونم 

وقت اومدن خواهری و کپل حسابی گریه کردن دوری عیبش همین غروب رفتنش بده همسر هم حرفی نداشت که بمونیم ولی من با تموم عیبایی که دارم از خیلی سال پیش یاد گرفتم ترمز دستی خودم باشم خب هم وقتی زیاد میمونم تحمل غربت برام سخت میشه هم اینکه اختلاف فرهنگی تربیتی و عقیده فاحشی با خانواده شوهر بینمون هست وقتی زیاد میمونم تحمل و قدرت ارتباط باهاشون برام سخت میشه و برای کپل سخت تر اصلا منظورم این نیست که بد باشن نه درست مثل امارات و ترکیه فرق داریم با هم 

از طرفی درجه رفیق بازیم میره بالا و این در حد افراطیش خوب نیست 

از طرفی یه کم دچار تضاد وضعیت مادی میشم خب صادقانه بخوام ........

به هر حال که فعلا داریم نزدیک میشیم فک کنم به قم البته هنوز مونده

از دست مامانم دلشکسته ام وقتی برای یکی از دوستام تعریف کردم چی شده بارون اشک بود ولی من با تموم بغضی که توی گلوم گوله شده یه قطره هم اشک ندارم خیلی خیلی ناراحت و دلشکسته م ولی نمیشه گفتش نمیشه نوشتش من سالهاست توی وب های شماها وول میخورم همیشه خوندم که نوشتید مادرشوهر م فلان و شوهرم بیسار ولی تا این لحظه هیچکس ننوشته مادرم چه مدلی گاهی له میکنه منونمیدونم چی بگم امیدوارم من هرگز با دل کپل این کارا نکنم البته نه اینکه فک کنید خدای نکرده دارم نفی میکنم زحمتایی که برام کشیده را نه این طور نیست بگذریم

همسر هم روزا زنگ میزد احوال منو بچه ها را میپرسید و ما هم گاهی براش زنگ میزدیم 

کاش دولت مهربان چند تا تبصره برای طلاق عاطفی میداد بیرون

تیکه تیکه نوشتم داریم میرسیم ازادی بعدم کرج 

دلم برای تک تکتون تنگ شده بود خاموش و روشن ممنون که هستید

خدای خوبم مثل خونه هامون که سقف داره یه سقفی هم بزار برای دلتنگی هامون

میبوسمتون 

در پناه خدا 

تاریخ ارسال: جمعه 29 تیر 1397 ساعت 18:18 | نویسنده: خورشید 12 نظر

آهای آهای خبردار

سلام دوستان عزیزم 

امروز ساعت یک و بیست و پنج دقیقه ظهر خاله شدم 

دیشب نصف شب رسیدم اصفهان از صبح زود هم بیمارستان هستم

مادر و پسر تولدشون یک روز شد 

خدای عزیزم ازت ممنونم بابت هدیه امروزت به خانواده مون 

لطفا این لحظه و این حس را برای هر زن در انتظار فرزند محقق کن 

میبوسمتون و دوستون دارم 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 تیر 1397 ساعت 14:21 | نویسنده: خورشید 47 نظر

دلتنگ

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 19 تیر 1397 ساعت 00:15 | نویسنده: خورشید 0 نظر
( تعداد کل: 274 )
   1      2     3     4     5      ...      55   >>
صفحات